شوهرعمه جان

خرید بک لینک

باورنکردنی ترین خبر امسال چهارم بهمن بود که شوهرعمه جان رفت... برای همیشه رفت... و جماعتی رو دلتنگ حضورش باقی گذاشت... چقدر خوبه که انقدر خوب باشی که جای خالی ت خیلی معلوم باشه... خیلی بده که این همه آدم تو داغ رفتن ناباورانه ت میسوزن...

احمد آقا... هیچ وقت بهش عمو نگفتم اما از عمو نزدیکتر و مهربانتر بود. از دایی هایم هم... اصلا از کل فامیل بهتر بود. نمی دونم چه سری بود که من عمه هامو اونقدر دوس نداشتم اما شوهرعمه هام رو چرا!! مثل آقا کمالی و همین احمدآقا...

آخرین بار 29 آذر پارسال دیدمش... یه روز قبل از این که برگردیم خونه... من و مامان رفتیم خونه عمه و رفتن یک ساعته مون از یازده ظهر تا 5 عصر بود. احمد آقا اراکی بود. اراکی ها خیلی اخلاق های خوبی دارن. با همه مثل خواهر و برادر خودشون رفتار میکنن و اصلا به چشم غریبه بهت نگاه نمی کنن. مثل من که همیشه تو جمع فامیل عادت به حجاب نداشتم. مامانم من رو از اول قرتی بارآورد. نه قرتی قرتی ها، اینکه به همه پسرخاله و عمو و دایی و عمه به چشم برادر نگاه میکردم، شوهر عمه و خاله م هام عین دایی و عموها بودن. خلاصه که راحت بودم همه جا. البته من پسرعموهام اونقدر ازم بزرگتر بودن که جای عمو رو داشتن خودشون :)) بچه هاشون با من هم سنن!! جالبیش هم اینه همه الان ازدواج کردن و بچه هم دارن و من با خیال راحت زندگی مو میکنم اصن ی وضی!

خب برگردیم به بحث شوهرعمه جان. مامان بابای من خب اول ازدواجشون با عمه و مادربزرگ پدری تو یه خونه با هم زندگی میکردن. مامانم همیشه از احمدآقا تعریف میکرد و ما هم خب ارتباطمون با دو تا فامیل یکی همین عمه م و یکی خاله و مادربزرگ مادری بیشتر از بقیه بود. تمام آخر هفته ها پنج شنبه خونه مامی مادر مامان و جمعه ها خونه مامان بزرگ مامان بابا می گذشت. تا 12 سالگی م که به فاصله یک سال هر دوشون رو از دست دادیم. نمی دونم چرا خاطرات یه بخشی ش از ذهنم پاک شده. خاطرات من تو دوره های مختلف به یه قسمت بد و یه قسمت خوب تقسیم میشن. بدها رو دیگه یادم نمیاد و خیلی از خاطرات هم بین اونا انگار دارن خاک میخورن.

بعد از اون بنا به یه دعوای خانوادگی ارتباط بین ما و عمه قطع شد تا ازدواج دخترعمه که حدود 10 سال بعدش اتفاق افتاد و آشتی کردن خانواده ها... حدود 20 ساله م بود که بعد از چندسال شب حنابندون دخترعمه بالاخره رفتیم پیش عمه.

احمدآقا اخلاقی به غایت خوب داشت. خوش صحبت، خوش سفر ، مهربون، خوش اخلاق و کلن هرچی ازش بگم کم گفتم. تنها فرد از فامیل که وقتی رفت انگار فامیل من انقدر خالی شد که دیگه کسی به چشمم نیاد. همه هستن ولی انگار جزو حاشیه و سایه داستان زندگی م هستن.

اون فاصله هفت هشت ساله قهر اونقدر برام سیاهه که حس میکنم یک قرن سیاه از زندگی ما گذشت و هنوز هم سایه های خاکستری ش رو آسمون زندگی جریان داره.

بهرحال که خیلی چیزا پررنگن، مثل خاطرات سفر نمک آبرود که سه تا ماشین پشت هم تو جاده چالوس می رفتیم و من همش تو ماشین احمدآقا بودم چون اعصاب رانندگی داشت خدا بیامرز پایه بود. من تو ماشین آهنگ میذارم و زیاد میکنم در حد سرسام و خودمم باید باهاش بخونم!! اینه که احمدآقا همیشه میذاشت هرکاری دوست دارم بکنم و دست فرمونش که دیگه گفتن نداشت. بهترین بود. این بود که ما تو ماشین احمدآقا پلاس بودیم. چقدر شبا لب دریا تنبک زد و خوند و کل کشیدیم و رقصیدیم. ملت هم جمع میشدن و کلی می شدیم. یادش بخیر ...

حتی یادمه که مهسا دخترعمه م تازه بچه دار شده بود، بچه رو داد مامانش که نگه داره و ما چهارتا یعنی من و مهسا و شوهرش و پسردایی م-پسرعمه م سوار ماشین شدیم و تو جاده پلیس نگهمون داشت حالا موبایلامونم آنتن نمیداد اقا یه وضی اون دو تا ماشین جلو رفته بودن و ماعقب مونده بودیم . هیچی دیگه نیم ساعتی برادران انتظامی مارو نگه داشتن و بعد احمد آقا متوجه میشه ماشین سوم نیست سر دوربرگردون جاده رو برمیگردن و می بینن که مارو نگه داشتن و ... حتا هنوز که دارم این خاطراتو مینویسم می خندم و اصلا اشکم در نمیاد...

نمیدونم شده حس کنید فرصت کمی دارید تا اون چیزی که دوس دارید اتفاق بیفته و منتظر چیزی باشید که تو زندگی اصلا انتظارش رو نداشتید؟ یک ماه اخیر زندگی من اینطور شده. حس میکنم همه چیز افتاده رو غلطک و قراره اتفاقی بیفته که همونقدر که خوبه همونقدر هم میتونه سخت باشه. ترجیح میدم هم راجع بهش فکر کنم هم نکنم. نمیدونم. این روزا که من برای رفتن به تهران فک میکنم دلم میخواد برم خونه عمه بمونم. نمیدونم چرا چند وقت پیش خواب دیده بودم من عید امسالو پیش عمه م در صورتی که نیستم و تنهاست؟

خلاصه که جات خیلی خالیه شوهرعمه ...

همیشه باغ که می رفتیم من و احمدآقا می شستیم پای تخته نرد... مرده ی تخته بودم و خودش یادم داده بود. همیشه هم می باختم و همیشه هم شرط بندی می کردیم و من همیشه می گفتم روسری ترکمنی میخوام. در کل بازیها برد و من فقط یه بار بردمش اونم چه بردنی ها ... سه بار پشت هم هر بارم مارسش کرده بودم ... از روی ناچاری یه جور باحالی میخندید که هنوزم باور نمی کنم نیست ...

+ من و دخترعمه تنها تک فرزند های فامیل هستیم...

++ من از اون دسته آدمایی ام که اگه یه اتفاق بد بیفته برای کسی اول خنده ش می گیره و بعد وسط خنده، های های گریه میکنه... مامان میگه بده ولی دست خودم نیست. ( یه خاطره بگم اینجا، نمیدونم کی فوت کرده بود رفته بودیم خونه دایی مامان که عموی بابامم میشد تو دماوند و زندایی مامان داشت یه چی تعریف میکرد که به حضرت علی گفت جنااااااااب علی و این الف رو اونقدر کشید که ... ما روسریهامون رو گرفته بودیم جلو صورتمون و داشتیم ریسه می رفتیم از خنده و این فک میکرد داریم هق هق می کنیم از گریه... خلاصه که کلی ما رو دلداری میداد و این حرفا...)

+++ آقا من عشق میکروفن گرفتم، بعبارتی عشق خوانندگی... لعنتی از 50 لیر دیروز دیدم شده 120 تا... چه خبره خو؟؟

Hani fani bu hayat ümit bağlayamam
Olmadı diye oturup ağlayamam
Gönlü geniş olan sükutu öğrensin
Sevgimi yok yere ele bağlayamam
Gelir mi diye hayallere sığınamam
Kemale eren kendinden versin

Sevdim, kaç kere bilemem
Yaşadım, yok inkar edemem
Bıktım, senle baş edemem ben
Zaman öyle de geçiyor
Hayat böyle de bitiyor
Ama umudum cennetten

Ben dalkavuk olanı hizaya getiremem
Sorma bana ben görünmezi göremem
Merak eden kendine yönelsin
Boş yere kimseyi oyalayıp üzemem
Geçici şeylere heves edip üzülemem
Fikrim, hevesimi alt etsin

Bildim lakin söyleyemem
Gördüm ama izah edemem
Dünya, senle baş edemem ben
Zaman öyle de geçecek
Hayat böyle de bitecek
E bitsin, umudum cennetten

Ben gözü görmeyene resim gösteremem
Değerimi bilmeze değer öğretem

...O önce

++++ صدای بهشتی ابرو جانم ...

نیمه شب 14 اسفند 97...

ما را در سایت نیمه شب 14 اسفند 97 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 132 تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 0:04

صفحه بندی