پنج شنبه ها کوک روی ساعت 2 تا 5
سه ساعت تمام از حضور تو و هزار واژه که با قلم تو هدایت می شوند روی کاغذی که جان تازه می گیرد با نت به نتی که مینویسی ...
با هر ترانه انگار نُت جدیدی از موسیقی متولد می شود و صد حیف که دیگر دنیای نُت و واژه از حضور تو بی دریغ خواهد ماند ...
تمام لحظات از کانون ادبیات تا فرهنگسرای هنر و شفق و ارسباران ...
استادجان از دیدن خودت سه چهار سال میگذره اما زمانی که برای آخرین و اولین بار اومدم به دیدنت جایی که اصلا انتظارشو نداشتم 10 فروردین 96 بود... دو هفته از رفتنت گذشته بود و من باور نمی کردم تا عید اومدم بهشت زهرا... جایی که انقدر زود بود برای تو و دل مهربون و فکر روشنت که هنوزم باورش سخته...
لعنتی من عاشقت بودم،عاشق خودت، شخصیتت، شعرهات، دست خطت، فکرت ... چرا انقدر زود؟؟... و چه قدر خوب بود که می شناختمت دکتر... چقدر خوب بود که هنوزم صدات یادآور جلسات خانه ترانه س... چقدر خوب بود که صداتو توی اون جلسات ضبط کردم و الان با اینکه دلم نمیاد و ریش میشه از شنیدنشون ، ولی خوشحالم که بودم...
که با تو و شعرات زندگی کردم و خیال و رویا بافتم ...
لحظه به لحظه جلو چشممی ... گریه هامم جلو چشممه وقتی خبر تصادفت رو خوندم و ناباورانه خیره به جمله ها که سرت در اثر اصابت با شیشه جلو و ضربه مغزی رفتی... به مادرت فکر کردم، به نمایشگاه برادرت دو سه سال قبلش که با پری اومده بودم، به تمام لحظات خانه ترانه از کانون ادبیات تا ارسباران، به روزی که کنکور قبول شدم و شیرینی آوردم خانه ترانه، به روزی که باهات مصاحبه کرده بودم، به روزی که شعر تیتراژ سریالو پشت فرمون میخوندی و مینوشتم، به اینکه گفتی بخون ببینم درست نوشتی و من حتی برای خوندن همون شعر چقدر خجالت می کشیدم، به دست خطت که روی دفترم یادگاری موند، به عکسهایی که بعد از جلسات خانه ترانه گرفتیم و صورت من تو اون جمعیت گمه!! به صدات... به اینکه هنوز داماد نشده باید میرفتی و داغ میذاشتی به دل همه ... به اینکه ..... به همه چی دکتر... به همه چیز ... به زمان که ای کاش برمیگشت عقب و لحظه ها تکرار می شدن تا از وجودت بیشتر استفاده میکردم و بچگی نمی کردم انقدر! به اینکه ای کاش زودتر از قبل شناخته بودمت هر چند که از 18 سالگی با حس شعرات و جلسات خانه ترانه بزرگ شدم، به نوشتاری که با خوندن شعرات قوی شد، آخ به همه چی...
آخ ...
آخ ...
آخ که دو ساله جات خیلی خالیه ... آخ که جای ترانه هات خیلی خالیه ... واژه به واژه ای که می چیدی توی ترانه هات هنوز ذهن تو ، تو سر این جماعت ترانه فروش جاری نشده... پدر ترانه نوین پس از انقلاب ایران تویی دکتر افشین یدالهی...
تاسف و تاثر واژه های کم عمق و بی جانی اند برای حسی که از نبودنت در تلخی تمام ترانه های پس از تو از زبون هر شاعر جاریه ...
تلخ واژه ی سختیه برای نبودنت، نبودنت رو باید گریست، باید مرد و هزار باره مرد که تو نیستی جان تازه ببخشی به زندگی و آهنگ و با صدایت دلها را بسوزانی و دلباخته کنی جماعت کلمه چین ِ ترانه فروش را ... که پس از تو و از تو نسلی زاده نشد و نماند و نخواهد آمد و جز تو ترانه سرایی در این وادی جز مرثیه و غم نامه چیزی نخواهد نوشت ...
یکی بود چند سال تو زندگیم
که من کل دنیامو مدیونشم
کسی که هنوزم دلم پیششه
کسی که هنوزم مث جونشم
کسی که هنوزم تو تنهاییام
دلم وقتی خیلی براش تنگ شه
میرم پای سازم که دلتنگیام
با یک شعر غمگین یه آهنگ شه
زمانی که رو صحنه وایمیسم
زمانی که چشمم تو مردم گمه
محاله نپرسم یه بار از خودم
یعنی امشب اون بین این مردمه؟
محاله نپرسم یه بار از خودم
اونم مثل من بی قراره یعنی؟
کدوم شعرمو زمزمه میکنه؟
این آهنگمو دوس داره ینی؟
زمانی که رو صحنه میرم هنوز
زمانی که پر میشم از بغض و تب
محاله روی آخرین صندلی
یکی عین اونو نبینم یه شب...
زمانی که رو صحنه وایمیسم
زمانی که چشمم تو مردم گمه
محاله نپرسم یه بار از خودم
یعنی امشب اون بین این مردمه؟
محاله نپرسم یه بار از خودم
اونم مثل من بی قراره یعنی؟
کدوم شعرمو زمزمه میکنه؟
این آهنگمو دوس داره ینی؟
حس ترانه های تو با صدای احسان ... از اون بالا هوامو داشته باش برادرجان
+ لطفا اگه متن رو خوندید فانتحه ای رو نثار روح پدر نوین ترانه پس از انقلاب ایران، دکتر افشین یدالهی کنید ... ![]()
++ افشین یدالهی متولد 21 دی 1347، متوفای سحرگاه 25 اسفند 1395 ... لعنت به سال کبیسه بد شگون 95 ...
نیمه شب 14 اسفند 97...ما را در سایت نیمه شب 14 اسفند 97 دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 97