این روزها که تموم بشن... احساسی از متولد شدن من رو فرا خواهد گرفت. احساسی که این روزها در اتمام تمام کارهای نیمه تمام و ناتمام ِ مانده روی دستم دارم درست مثل کسی است که بچه اش را عروس نکرده می میرد و دستش به اصطلاح از قبر بیرون می ماند ... نمیخواهم دستم بیرون بماند!
این روزها به قبل تر فکر میکنم به ده سال قبل. به بیست سال و به سی سال قبل که در همین روزها به تازگی در دل مادرم جوانه زده بودم. کاش همان سال به سقط افتاده بود و مرا به دنیا نیاورده بود. کاش ...
دلم میخواهد روزها، سالها و ساعتها به عقب برگردم، مادرم اشتباهی را که به قول خودش مرتکب شده مرتکب نمی شد و مرا سرزنش نمیکرد که اگر کسی دوستم دارد الزاما باید دوستش داشته باشم. روزی روزگاری در کودکی عاشق شدم و گذشت ... گذشتم ... من آدم ِ به قبل برگشتن نیستم حتی اگر او بسیار بیشتر از آدمهایی که دوست دارم دوستم داشته باشد.
دلم میخواهد مادر به عقب برگردد، با اویی که دوستش میداشت ازدواج میکرد و به لج، زن پدر نمی شد. پدری که هنوز بلوغ فکری اش بعد از شصت سال فرا نرسیده و فکر میکند با قلدربازی های مسخره اش می تواند حرفش را پیش ببرد.
با خودم خیلی کلنجار می روم و حس گناه میکنم حتی ... اما پدرم را دوست ندارم. از اول هم دوستش نداشتم. همیشه مثل پای لنگ یک قضیه بود. مثل یک قصه که یک جای کار می لنگد و باید عوض شود. نه خودش عوض شد، نه اخلاقش فقط به قول مادر آرامتر از قبل شده بود.
جوری عاشق منی که خودم حس میکنم با من از زمین جدایی
وقتی که دورم ازت تا نگیری دستمو حال دریازده هایی
جوری عاشق توام که واسه من صورتت به یه آینه شبیهه
وقتی که دورم ازت این اتقا واسه من به قرنطینه شبیهه
یک بار فقط گفته بودند از بودنم پشیمانند و اگر من نبودم مادر می رفت دنبال زندگی خودش و او هم. اما مادر دلش سوخته بود یا هر چیزی بعدش با حس گناه گفته بود خدا نکنه که تو نباشی. من به خاطر تو همه چیزو تحمل کردم. و من از آن ببعد مقصر بودم. در ذهن خودم، در دلم، در تمام افکار و قصه هایی که می بافتم از خودم برای خودم و آرزو میکردم همه چیز خواب بود و آن قصه ها واقعیت داشت قصه هایی که من تنها بودم در آنها یا مادر رفته بود و پدر زن گرفته بود یا کلا کسی نبود و من در انزوای خودم فرو رفته بودم و کسی از میان تاریکی ها پیدا می شد. یک قهرمان ِ همه چیز تمام. کسی که هیچ وقت وجود خارجی نداشت. در تمام رمانهای نوجوانی و جوانی و شخصیتهای مقابل داستانهایی که می نوشتم و می نویسم او مهربان است و همیشه نقش مقابل خودم. و من به طرز رویایی ِ عجیبی عاشق او هستم و پر از حرف های نگفته. او همیشه هست ، در هر قالب و اسم و خیالی جا می شود و آنقدر حرف میزند و مهربانانه قصه می گوید که ناخودآگاه دوست دارم وجود خارجی اش را تجسم کنم و واقعا بیاید و با او بمانم برای همه ی عمر. اما او نیست. شاید خداست که انقدر کامل است که می پرستمش...
من دختر خیال های ناموزون، خیالهای ناتمامی که دلم میخواهد زندگی کنمشان، و بُعد ِ دیدی که گسترده شده که سن و سال معنایی ندارد، دلت جوان که باشد تو زنده ای. این روزها بیشتر به این حرف رسیدم...
حسی که دارم بهت حس تشنگی
حس بارون ِ به ابرا
حس فانوسیه که روشنه تمام عمر
تا یه شب نترسه دریا
.
.
.
وقتی با همیم قلبم می کوبه
قحطی ام بیاد حال من خوبه
فرقی نداره کجای دنیاییم
وقتی با همیم
شکل یه باغم
دریا خونمه
جنگل اتاقم
فرقی نداره کجای دنیاییم...
من با تمام امیدواری ام بسی ناامیدم. دلم آدمی را میخواهد که مرا ندیده، نمی شناسد ولی او را خوب می شناسم. دلم آدمی را میخواهد که از بودنم هیچ نمی داند و من تمام زندگی اش را از بَرَم.
پ.ن: قول بده هر وقت دلتنگ شدم و حالم بد بود مرا ببری دریا... حس ِ گناه دارم برای جدایی از این شهر ِ دریایی...
نیمه شب 14 اسفند 97...ما را در سایت نیمه شب 14 اسفند 97 دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 96