موندم زخم خوردم از قلبم...

خرید بک لینک

یاد افشین یدالهی مرا به خیلی وقت پیش می کشاند نه سه چهار سال ، حس می کنم یک قرن گذشته و نیست. یک قرن است که من غم دارم و دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست. کسی که تمام شعرهایش را زندگی کرده بودم. این روزها اما شعرهای روزبه بمانی را دوست دارم. همین است که مدام آلبومش را گوش میکنم و گوشه کنار وبلاگ هم از ترانه هایش می نویسم...

یاد جلسات خانه ترانه می افتم و کسانی که این روزها اسمی به هم زده اند و من مانده ام و خودم. مونا برزویی، حامد عسگری، علیرضا آذر، روزبه بمانی، حمیدرضا صمدی، علی ایلیا ، یاسر قنبرلو و خیلی های دیگر که به خاطراتم پیوسته اند. هر کدام از این اسمها این روزها کتابهایشان را چاپ کرده اند و ثمره ی ذهینیتشان را گرفته اند. من هم روزی دست به قلم بودم اما هیچ وقت دنبال خیلی چیزها نبودم یا نشد...

همان روزها که حامد عسگری تازه پدر شده بود و وبلاگ می نوشت. نمیدانم هنوز وبلاگش هست یا نه؟! ولی همان روزها یک امضا به شوخی ازش گرفته بودم و یه شعر طنز نوشته بود برایم.

در همین جلسه ها نیلوفر لاری پور، یغما گلرویی ، خزر معصومی و خیلی های دیگر هم گاه گداری می آمدند. اینطور که به عقب برمی گردم و فکر میکنم ، در خاطراتی سفر میکنم که حس میکنم متعلق به حالا نیستند و یک قرن گذشته. یا من زمان را دور زده ام یا زمان مرا ...

عجیب حس میکنم زمان و زمانه مرا از دور خارج کرده اند کلا...

آرزوهای بر باد رفته کی به ثمر می نشیند نمی دانم، اما این تصور لعنتی، این تصویرهایی که در ذهنم پشت سر هم صف می کشند و فیلم آینده ی دوست داشتنی ِ رویایی که به آن فکر میکنم را پیش چشمم تصویر می کنند حس خوبی میگیرم و حس رسیدن دارم. که می گوید امسال سال وصل و رسیدن است به رویاهایت!! هدفی که نه مقصد، ایستگاهی است که خوشحالم میکند، ایستگاهی که نوید ایستگاه بعدی را میدهد، این روزها عجیب فکر میکنم به آینده، مادر اما نگران بالارفتن سن ازدواج من و سخت پسندی ام است و اینکه در آینده پشیمان شوم از آنچه که امروز زندگی نکردم. مثل امروز که از زندگی ِ نکرده ی دیروزم پشیمانم. خودش هم میداند و گفته ام من خودم از مرد آینده ام درخواست ازدواج میکنم و پیش قدم می شوم!! اما فکر میکند خیال و رویابافی است و هربار مکالمات ما به رفتن مادر از اتاق ختم می شود و من بی خیال به ادامه کارم می رسم ...

حالا و این روزها از آن دختر خجالتی که حرف معمولی اش هم پر از خجالت بود، یا مثلا برای عکس انداختن با فلان بازیگر و کارگردان و هنرمندها کلا، عمرا پیش قدم نمی شد و از دوران خبرنگاری اش هم تصویری به یادگار ندارد بدم می آید!! جز نیم رخ هایی که عکاس در برخی از مصاحبه ها از وی انداخته!!

پوسته ام انگار شکسته شده و دارم پوست می اندازم، آنهم نه کم کم به یکباره، سخت و دردناک... چه دردی دارد بزرگ شدن!

امشب یکی از پسرعموها زنگ زد. بزرگترین فرزندش پسر است هم سن من که زن دارد و دو بچه :| دخترش شش هفت سالی کوچکتر از من است اما 13 سالگی ازدواج کرد و دو بچه دارد و حالا دختر کوچکش که 17 ساله است می گوید دو سه سالی هست که ازدواج کرد و رفته !!! مخم سوت می کشد! در چه قرنی زندگی میکند؟؟ کلا نمیدونم هرچی دهه هفتادی دور و برم هست که ازدواجی بودن مثل دهه سی و چهل که همه زود ازدواج میکردن فکر میکردن ترشیده میشن بعد از 22 یا 23 سال! با این حساب من باید الان یه مادربزرگ سی ساله بودم تصورش هم غیر ممکنه! هنوز هم از بارداری متنفرم.... بعد از خوندن کتابها یا زنهای باردار و خوندن توصیف حس هایی که داشتن و دارن تجربه میکنن... فکر میکنم قشنگه اما کلا کار من نیست... والا!!!

خودم خواستم با تمام وجود با تویی که نبود عاشقانه بمانم (ارجاع به پست قبل!)

نیمه شب 14 اسفند 97...

ما را در سایت نیمه شب 14 اسفند 97 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 90 تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 0:04

صفحه بندی