برداشت واقعی از یک خیال دور

خرید بک لینک

ساعت نزدیک چهار صبح بود. نمیدونم چطور اما کسی از خواب بیدارم کرده بود. کسی که نمیذاشت بدون دیدن صفحه گوشیم بخوابم . آهنگ ملایمی که نمی خواستم تا ته گوشش بدم. خودم رو دوختم به تخت. اما نه می شد بخوابم نه فکر و خیال میذاشت خوابم ببره. کسی از میون تاریکی منو بلند میکرد و می نشوند پشت میزی که باید میز کار من محسوب می شد و من چه ناباورانه هر بار که به این نقطه می رسیدم خودم رو به آینده می دوختم. آینده ای که دلم میخواست تصویر تمام رویاهام باشه وم ن هر بار رویاهای بی سر و تهی داشتم که بعد از رسیدن به وضعیتی که آرزو میکردم دلم برای آرزوی دیگری غنج می رفت. امروز اما دلم رفته بود به بی پناهی مادرم. به بی پناهی مادر از غرب تا شرق استانبول. به بی پناهی خودم که سعی داشتم مادر را با هزار امیدی که وجود خارجی نداشتن و حرف هایی که می دونستم تحقق پیدا نمی کنه ، سعی میکردم بدوزمش به زندگی. به زندگی ای که دوستش نداشتم یا شاید داشتم و ... من بی گناه بودم؟ یا گناهکار اصلی من بودم؟ یا بابا؟

چند دور یک اتوبوس محله رو دور زد نمیدونم... هربار که چشم می گردوندم ساختمون های اینویا رو می دیدم. و چشمهای خیره دختری از دیاری دیگر که به من خیره بود. که اگر فر میکرد این خارجی مزخرف بی ریخت که سعی دارد خودش را مدرن و زیبا جلوه بدهد در این سوی زمانه چه میکند؟ که این بی همه چیز اگر از کشوری پیش رفته ولی جهان سومی به یک جهان سوم دیگر که نوع دیگری از پیشرفتگی را تجربه میکرد خودش را رسانده برای آینده چه فکری کرده؟

به خلیج فکر کردم و شور و شعف خودم از نقطه ای که آسیا و اروپا را در نقطه ای به هم وصل کرده بود که استانبول نامیده میشد. و استانبول این واژه ی کهن ِ مدرنیته ی دوست داشتنی من و منی که خودم را میخواستم غریب حس نکنم و عجیب ناهماهنگ میزدم در مسافرت سه ساعته مان از اسن یورت به شرق استانبول که بخش آسیایی خوانده می شد. قرار بود به محله پندیک برویم. عکس هایی که دیده بودم محله را مدرن نشان میداد اما بسیار دور بود. مقایسه متروی تهران و استانبول اما در مخیله ام به حرکت درآمده بود. میخواستم بخشهایی از مترو را به یاد بیاورم و عجیب تمام متروی تهران را حفظ بودم و هرچه میکردم این خط متروی مزخرف استانبول که از هر بخش به بخش دیگر رفتن فقط هزینه بر بود و به پول توی دست و حسابمان فکر میکردم.

من ، همان دختر پرتجربه ی تهرانی که این روزها ببا تکیه بر دانشش که منحصر به دانستن زبان ترکی بود به غریبه ها اعتماد میکردم. غریبه هایی که دلم میخواست روی خوش این شهر را به من نشان بدهند و هرچقدر سعی میکردم نیمه ی پر لیوان را ببینم خالی تر می شدم. سعی می کردم به امید فکر کنم. به پیدا کردن خانه. به خانه های بی صاحبی که پیدا نمی شدند. به هوای سرد بهمن ماهی که مرا به کام استانبول می کشاند. این دومین بهمن بود که به استانبول می آمدیم حس بی خانمانی، تنهایی، بی پناهی و بی پولی تلخی را به کامم سرازیر کرده بود. این دومین بار بود و عجیب تلخ تر از اولین بار. اولین بار پول بیشتری دستمان بود. دفعه اول مادر نیامده بود و مانده بود تنها در خانه. دفعع دوم اما شب قبل بود که بلیط هواپیما را از سایت رزرو ککرده بودم. شام را خورده بودم اما دلم غنج میرفت برای همان نان سیمیت و پنیز و زیتون سیاه و گوجه ی پرواز ترکیش ایر. گویا غیر از سیمیت چیز دیگری در انواع ساندویچها و میان وعده ها نمی شناختند. یادم هست اولین بار که میخواستم سیمیت را بخورم زیتون و گوجه اش را بیرون کشیده بودم. دلم گرفت برای این همه نامردی که در طول دو سال دیدم. دلم گرفت و دلم خواست برگردم و چقدر این فکر قوی بود که از همین حالا برای تنهایی مادر بغض میکردم و گریه در تنهایی خودم. که هر چقدر برای خودم امیدوار بودم می ترسیدم چیزی را به چشم ببینم که انتظار نداشتم.

که دایی ات تاجر باشد، دستت را حتی برای قرض دراز کنی و مادر نخواهد بگویی. که عمه نصف خانه ای را که بابا پولش را داده بود بخشیده به تنها دخترش که راحت زندگی کند و مایی که باید آواره باشیم. فکر کن تو چقدر باید محرم باشی که اینها را بخوانی و من چقدر باید غم زده باشم که اینها را بنویسم و بسپارم به دل گذرگاهی که شاید روزی تبدیل به کابوس زندگی ام شود.

چشم دوختم به خلیج از پنجره دو طرف مترو. با خودم فکر میکردم الان نگاهم میکنند و میگویند چه ندید بدید است اما دلم را به دریا زده بودم. دلم میخواست عمق این حرف را که زندگی مال من است و من در حال تجربه و زندگی کردنش هستم را با تمام وجود زندگی کنم اما دریغ که این درک بی جا از وضعیت و موقعیت مکانی و زمانی و حال مادر نمی گذاشت به پوسته ای برسم که مرا در خود تنیده و زندانی کرده بود.

من برای شکستن این لایه پروتئینی تخم مرغی چقدر تلاش کرده بودم و نشده بود. چقدر دلم میخواست این تخم دو زرده ی گندیده ی زندگی را از میان بردارم و چقدر آرزوی مرگ کرده بودم و هر بار به دلیلی عمیق تر از قبل به زندگی برگردانده شده بودم.

به پنج شنبه ی آخر رفتم که از پنجره ی طبقه ی چهارم زل زده بودم به یخچال جدید شش هفت ماهه ای که فروخته بودیمش. که هر وانتی می آمد بار زندگی و خاطرات را می زد زیر بغلش و می رفت و من چه ناباورانه به جمعه ای رسیدم که چقدر خوشحال بودم از این روز ببعد هفته را مثل بقیه دنیا تجربه میکنم و جمعه ای در کار نیست.

که جمعه بماند برای اهالی ایران و من دلخوش باشم به شنبه و یکشنبه های نیامده.

به هشت هزار لیر داخل کارت پدر و به اینکه تا رفتن ما به استانبول چقدر تهش می ماند که اصلا من به تهران و خانه ی عم فکر میکنم؟ به وسواس ای خودم که این قاشق و چنگال و ماگ و کلی چیزهای مرا کسی – که مادرم باشد- حق دست زدن و شستن و این حرفها را ندارد. اصلا از کسی وسواسی شده بودم؟؟

درست بعد از بیمارستان مادر... که پدر گفته بود برود بمیرد و مادر زنده بود و من چه خوشحال که تنها پناه زندگی ام مانده. و من که چه خوشحال مادر را دارم و میدانم اگر روزی نباشد من زندگی را بدون او به کام همه و خودم زهر خواهم کرد. که پدر جانش را گرفته بود از اول زندگی و جوانی حرام شده اش نمی گذاشت حالا که پنجاه و هفت ساله بود بخواهد دل به دل زندگی بسپارد و خودش را پیر خرفتی تصور میکرد که نتوانسته و نمیخواست هم دیگر از زندگی لذت ببرد . که چقدر من تلاش بیهوده میکردم و سه روز تمام وبا این فکر درگیر بودم که کجای زندگی غلط بود و می رسیدم به خودم که ای کاش سی و یک سال قبل که وجود نداشتم مادر جدا شده بود و رفته بود سی ِ زندگی خودش.

به دردهای عمیق زنی فکر کردم که میگفت مادر پشتش نبود همان مادری که ته تغاری اش را چل سالگی به دنیا آورده بود و مادر که همیشه میگفت منو میخواست چی کار؟ پنج تا بچه داشتی بست بود دیگه... به دردهای زنی که طعم پدر را تا هفت سالگی نچشیده بود و منی که در عین ِ پدر داشتن این مرد ِ ... را دوست نداشتم. به دوست داشتنی که فقط از روی عادت بود و بعد از رفتن شوهرعمه یا هر فرد دیگری در فامیل فکر میکردم که اگر پدر من امروز میرفت چه؟

راستی بابا تو هم میدونستی و میدونی که دوستت ندارم. خودت پارسال که رفتیم دونر بخویم گفتی میدونم که منو اندازه مامانت دوست نداری ... با همون جمله چه آتیشی گرفتم. تصمیم گرفتم از اون روز ببعد دوستت داشته باشم اما نمی شد. تمام تلخی زنندگی مام تاثر از تو بود و این روزها که من به رفتن و پناه بردنم به زندگی فکر میکنم به مامان فکر میکنم که پریروز میگفت" فقط میدونم یه چیزی مثل موریانه داره درون منو میخوره " و من به یعنی چی بسنده کرده بودم.

دلم نمیخواست اینطور فکر کند. دلم نمیخواست بی پناه باشد و دلم نمی خواست ... هزار هزار دلم نمیخواست وجود داشت و من هر بار بی پناه به قلبم که درون سینه می کوبید که برود به جایی که تعلق دارد فکر میکردم و هر بار برای آرام کردن خودم دروغی می گفتم . به قیمت هایی که دیشب از اخبار پخش میشد و میدانستم اگر به استانبول برویم قیمت همه چیز دو سه برابر اینجاست. به این فکر میکردم که زمانی که من برگردم و کار کنم کم نیاورم و چقدر باید برای مادر بفرستم که همه چیز درست پیش برود و هم من به خواسته ی دلی برسم که دو سه ماهی بیشتر نیست به این نتیجه رسیدم که من از زندگی چه میخواستم. به روزی فکر میکردم که برای مصاحبه دیر رسیدم و زمانش گذشته بود و من سر کلاس به استاد مربوطه التماس میکردم سر کلاس راهم بدهد و تصمیم می گرفت فکر کند. چقدر تصور این صحنه برای من قوی بود.

به این فکر کردم که من کلا دو ماه و سه روز برای خارج شدن وقت دارم و باید بروم و به پدرمادری که راندوو بهشان میخورد و باید می رفتند این بار دو نفره زندگی شان را شکل میدادند. که پدر شصت ساله ام بچه نیست ... یا نبود... که هزار متن و تبریک و داستان کوتاه برای این و آن سر هم میکردم و بابت هیچ کدامشان پولی عایدم نشده بود و همه تشکر میکردند. تشکر توی سرتان بخورد من میخواهم کارم راه بیفتد.

منی که قدرت فکر را دیده بودم باید بازهم تصور میکردم و با همین تصور قصه زندگی خودم را مینوستم. من جای اشتباه نداشتم. شاید صحنه ی زندگی مرا به کام خود خوانده بود. فراخوانده بود تا این بار دستی قدرتمند تر از تصورم نقش ازمایی کند و مرا به ناملایمات زندگی نسپارد که بالا و پایین نشوم از سراشیبی های ناهموار و سخت زندگی و سرد نماند دلی که به امید هیچ کس خوش نیست.

به خلیج فکر کردم، با مادر

و این کلمات چقدر بار زندگی داشتند. چقدر داستان بود پشت این دو کلمه و دست من از نوشتن باز نمی ایستاد.

هفت صبح دوشنبه - آلانیا / ترکیه

نیمه شب 14 اسفند 97...

ما را در سایت نیمه شب 14 اسفند 97 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 98 تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 0:04

صفحه بندی