این روزها به قرنطینه فکر میکنم. به جایی که فقط خودم میدانم کجاست و الان در این نقطه از زندگی دوست دارم به قرنطینه ام بروم. هیچ کس نمی داند چه گذشته و چه شده و چه خواهد شد اما من هزار و یک برنامه برایش دارم و میدانم این قرنطینه جوری گسترده می شود برایم که گنجایشش به اندازه ی کل دنیاست.
میدانم و خوشحالم. نمیتوانم بگویم چقدر یا چرا ... آرزویی که در حال برآورده شدن است و زندگی که از نو شکل میگیرد. همه چیز به دلخواه من ، روی پای خودم و خوشحال و آرام و مثبت اندیش... امیدوارم که این مثبت اندیشی پابرجا بماند و کسی که باعثش شده هم بماند و برای روزهای آینده ام کنارش بگذارم و خیال ببافم که هزار آرزوی دلم برآورده می شود هرچقدر سخت و دور و دراز...
این خرقه بر تن می کنی تا عشق را لایق شوی
در آسمان حل می شوی تا در زمین عاشق شوی
این خرقه بر این حکم نیست که تو خدای مردمی
پوشیده ای ثابت کنی که خاک پای مردمی
پ.ن شماره 1 : دلتنگ آینده و لحظه هایی ام که با تو میسازمش جان ِ دلم... بمون برام
عاشق زلیخا ماندن است چون قید دنیا را زده
تقصیر یوسف نیست که دلبر به دنیا آمده
پ.ن شماره 2: دلتنگ اینجا هم میشم که بعد از رسیدنم به قرنطینه باید خاک بخوره باز... دیگر وقتی برای اینجا نوشتن باقی نمی ماند ![]()
ما را در سایت نیمه شب 14 اسفند 97 دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 97