دروغ 13 دروغ شاخداری است که باور آن مشکل و غیر قابل ممکن است. اما مگر نمی گویند ناممکن فقط ناممکن است پس هر ناممکنی امکان ممکن شدن دارد و دروغ 13 فقط اسمی است که ما بر تنبلی ها و کارهایی که دوست نداریم ترکشان کنیم می گذاریم.
به تعبیر دیگری داستان خیال پردازی بشر است. اینکه من امروز، سراسر خشم و کینه و همزمان دلتنگی و درد و پر از گریه هستم راست ترین دروغی است که تابحال گفته ام. من، دختر خندان ِ همیشه این روزها عین جوجه اردکی که از تخم زمانه سر درمی آورد و پوسته اش را میشکند، همانقدر ضعیف و ناتوان و درمانده ام. همانقدر ترسو از جهان اطراف و در عین حال به خودم دلداری میدهم. تو خودت را داری هر کسی هم که نباشد ، وقتی به چیزی باور داری میدانی که می شود حتی اگر محال تر از هر محالی باشد که خود، تو به چشم دیده ای محال ترین آرزو چگونه ممکن شد!؟!
از همان دو ماه پیش که انگیزه گرفتم و بالطبع به ضمیر ناخوداگاهت نفوذ کردم فهمیدم سالها گذشت و من در جستجوی خویش به تو رسیده ام که باید من امروز می بود و حالا در جستجوی خود راه به راه می چرخم و میدانم چه میخواهم و دقیقا کجای زندگی ام ایستاده ام. من زندگی ام را کره ی زمینی می بینم در حال چرخش و دوست ندارم هر روز را بی تجربه ای، بی حس و حالی که درد و لذت ِ توأمان است بگذرانم!
این روزها به گذر روزها همانقدر توجه دارم که به ثانیه هایم و عجیب که هر روز چون ثانیه ای می گذرد و برنمی گردد که اگر برمی گشت من در آستانه ی نوجوانی ایستاده بودم و 12 سال از زندگی ام را پاک میکردم.
به همان سالهای منحوس ِ سیاه و نجس فکر نمی کنم. به روزهایی که درد داشت، سیاه بود و پر از تباهی و دلمرده گی.
من امروز بسیار شادتر و عاقل تر و عاشق تر از گذشته ام به خودم و فکر میکنم به خودی که تا چندماه دیگر با آن روبرو می شوم و قطعا به او عاشق ترم.
این روزها تمام تلاش هایم رنگ سبزآبی و بنفش و فیروزه ای ِ عاشقانه ای دارد همگام با صدای پیانو، سنتور و پن فلوت!
این روزها به هزار رویای نشدنی ِ شدنی فکر میکنم به اینکه اسکیت بگیرم و بجای هر وسیله نقلیه برای هر کجا رفتن اسکیت به پا خواهم رفت! اینکه روزی باید به سمت موسیقی بروم و سازی را شروع کنم و بعد از آن ساز بعدی و بعدی!
به آواز فکر میکنم عجیب است اما خوانندگی را دوست دارم. اینکه با صدای بلند نوای جادویی را تکرار کنم و گوش عالم کر بشود از رویاهایم. که حال دیگران را بهتر از خودم ببینم و انرژی اش را چند برابر بگیرم. این روزها عجیب به من ِ آینده فکر میکنم که چقدر خوشبخت است، که یاد گرفته از همین روزها که در بند افکار نماند، رها باشد و آزاده دل بسپارد به رویاهایش که حال جهان را خوب می کند و کسی نمی داند که این روزها جهان من ... تویی! رنگ ِ تویی که ادامه ی من است. خوشحالم و بی تاب ِ دیدنت، رسیدنم و هزار و یک اتفاق رویایی ِ خیال برانگیزی که شبها مرا به کام خودش می کشد...
هوووم ... نفس عمیقی می کشم و به تو فرو می روم، به جهان ِ بی خیالی، خوشبختی و رویاها...
نیمه شب 14 اسفند 97...ما را در سایت نیمه شب 14 اسفند 97 دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 100