یکم اسفند 1397

خرید بک لینک

جز همین دیوونگی هر چی بگی یادم نیست

اونی که تو زندگی عاشق نشه آدم نیست

عقلمو دادم بره یادم بره تقدیرم

با تو انتقاممو از خاطرت میگیرم

خودم را مجبور کرده ام روزی دو ساعت راه بروم. قدم زدن در این ساحل حال آدم را سرجایش می آورد. مخصوصا من که این روزها دو نیمه دارم و یک نیمه ی افسرده که در جستجوی آرزوهایش به شدت شتابزده و دلتنگ است و نیم دیگری که آرام و سرخوش و خوشحال سعی میکند از بودنش در اینجا و این لحظه لذت ببرد اما نیمه ی اول غالب است و اضطراب شیرین و تندی دلم را گرفته است.

امروز هم از همان روزهاست که واژه کم دارم و دلم میخواهد از خود قدیمم بپرسم به آن چه میگفتی که این معنی را میداد! من ِ قدیم کتاب بیشتر میخواند، واژه بیشتری از حالا میدانست و نوشتارش هم قشنگ تر بود روان تر مینوشت و حرف دلش را میگفت . نه که حالا نتواند اما میدانم که باید بخواند تا دوباره به قدیم برگردد. دو سال است که ترکی حرف میزند و فیلم و موزیک ترکی میبیند و گوش میکند و تقریبا ترک شده است! فارسی کم می آورد در حرف زدن بخصوص و نوشتارش هنوز هم بهتر از حرف زدنش است. بی پروا تر می نویسد اما هنوز خجالت میکشد نوشته هایش را به نمایش عمومی بگذارد مگر کسی خوشش نیاید.

این روزها به "به جهنم که خوششان نیامد" هم فکر میکنم و عجیب لبخند گشادی درست شبیه یک ایموجی بر لبم نقش می بندد.

حال این من خوب نیست، منی که قبلا شعر مینوشت، با اینکه زندگی اش سخت بود. نمی دانم این زندگی سخت تر است یا آنی که داشتم اما یک فکر در ذهنم می آید که خوب شد از آن دوران گذر کردم شاید یک تلنگر مانند حالا لازم بود تا همه چیز بهم بریزد و از نو ساخته شود. شاید که نه حتما بهتر از قبل و حالا میدانم چه میخواهم از زندگی.

این زندگی لعنتی است. برای من که اینطور بوده. شاید هم به قول مامان به ژن برمیگردد که میان هزارراه قرار گرفتم و بعد از سالها فهمیدم چه میخواستم. آنقدر این روزها در فکرم پرورشش میدهم که به نشدنش فکر نکنم. درست مثل آمدنمان به ترکیه که آنقدر فکر کردم که شد!! این افکار ... دست من نیست. گاهی آنقدر فکری انرژی دارد که خودش میگوید می شود فقط صبر کن و به چگونه شدنش فکر نکن. من حالا منتظر دومین اتفاق مهم زندگی ام هستم و میدانم می شود در همین سال جدید پیش رو!

مهاجر فقط به رفتن فکر میکند . رفتن به کجا مهم نیست مهم مقصدی است که برایش تلاش میکنی. دیشب هم میخواندم که رسیدن به مقصد مهم است اما لذت بردن از مسیر قشنگ تر است. اما برای من فعلا مقصد قشنگ تر از مسیر است چون هنوز آغاز نشده شاید هم آغاز شده و من نمی فهمم.

چقدر این متن شده و نشده دارد!

بعد از روزها صدامخملی جان رو گوش میدم.

  • صدامخملی اسم مجید اخشابی برای منه! خودم این اسمو گذاشتم و همچنان لایق صدامخملی هست جان ِ دل! ازین نام گذاری فکر کنم 14 سالی میگذره درست از وقتی دیدمش این آدم ِ مهربون ِ متواضع ِ باشعور ِ خواستنی رو :)

با دلم هر کاری که دلت میخواد کن

من کنارتم فقط به من اعتماد کن

...

  • دکترجان پارسال عید اولین و آخرین باری بود که اومدم دیدنت توی خونه ابدیت ... نشد ازدواجتو تبریک بگم ... نشد دوباره عید بهت زنگ بزنم و تبریک سال نورو بگم، خیلی چیزا که تو فکرمه نشد اما الان تو همین لحظه دلم تنگته... تنگ شنیدن صدا و شعر خوندنات... انتقاد کردنات و خانه ترانه ت ... تو همین روزا که به دومین سال پروازت نزدیک میشیم... هنوزم میگم زود رفتی خیلی زود....

یکم اسفند 1397

ساعت 11.40 شب

نیمه شب 14 اسفند 97...

ما را در سایت نیمه شب 14 اسفند 97 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 60 تاريخ: سه شنبه 14 اسفند 1397 ساعت: 4:59

صفحه بندی